عاشقانه ترین لحظه ها

...

خدایا تنهام کمکم کن

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند 1393ساعت 14:10  توسط م.امینی  | 

مرا از تو گريزي نيست

مرا از تو گریزی نیست. کدام مخلوق است که همچنان که تمردِ گاه و بیگاهش را دارد، از اطاعت خالق اش به تنگ آمده باشد، کدام بنده است که همچنان که رویای آزادی میبیند، واقعیتش را دوست نداشته باشد. کدام ملازم است که همچنان که امیری آرزو میکند، تیمارِ بانویش را رها کرده باشد. چنان به میان من رسوخ کرده ای، چنان میانِ هر زاویه ی من جا خوش کرده ای، چنان در هر کرانه من نشسته ای که مرا از تو کناره نیست. که من ایستاده ام و ابعادم رکوع به تو را میطلبند، که من در رکوع ام و ابعادم سجده به تو را می طلبند، که من در سجده ام و ابعادم غلطیده به خاک تو را میطلبند. چنان میکنی که در دوان به دوان بودنم به سویِ تو، بند از بند من گشوده میشود، نفس از نفسم در مسیر تو بریده میشود، تاب از کف رفته و حوصله سر میرود، صبر تمام میشود. تقديم به تو نوشته شده در ١٩اسفند ماه سال ١٣٩٢
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 23:3  توسط م.امینی  | 

عاشقتم...


دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقم ، عاشق یک عاشق واقعی ، عاشق تو
عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری میکند ،به عشق این لحظه های انتظار دوستت دارم
به اندازه تمام لحظه های زندگی ام تا آخر عمرم عاشقم ،
به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم ، دوستت دارم
به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو در زیر باران قدم میزنم عاشق بارانم
به عشق آمدن باران و به اندازه تمام قطره های باران دوستت دارم
به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره میشوم ،به اندازه تمام ستاره های آسمان دوستت دارم
به عشق دیدن تو بی قرارم ، تا تو را دارم هیچ غمی چیز غم دلتنگی ات در دل ندارم،
به اندازه تمام لحظه های بیقراری و دلتنگی دوستت دارم
من که عاشق چشمهایت هستم ، عاشق گرفتن دستهای مهربانت هستم ،
به عشق نگاه به آن چشمهای زیبایت دوستت دارم
لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است ، آنگاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفسگیر است.
به شیرینی لحظه های عاشقی دوستت دارم... .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 20:9  توسط م.امینی  | 

اسمان تنها عشقم

سلام

میگم چه حسه خوبیه وقتی سر عشقت رو شونه هات باشه گرمی نفسش رو گونه تو نوازش کنه....

وای چه حس خوبی دارم...............

چه حس قشنگ و ابدیه تو ترافیک گیر کنی اونوقت برگردی به راننده نگاه کنی و خدارو شکر کنی بخاطر وجود عشقت...

بعد تو دلت ازخدا بخوای که این جاد ه مقصد نداشته باشه و هی بری هی بری.

واییییییی تازه یه اهنگ زیبا برات بزاره و خودشم باهاش بخونه و یه جاهاییشو بلد نباشه بخونه و گیر کنه وسطش تازه دستتو بگیره و ببوسه هی ببوسه و تو از گرمیه لبش به اوج عشق برسی.

خدایا عشقمو مراقب باشیا من جز اون کسیو ندارم.


+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1392ساعت 0:51  توسط م.امینی  | 

عزیزم سلام

الان چند روزه ازت بی خبرم نه اینکه بی خبر باشم اما دیگه مث همیشه نیستیم.

مث همیشه عاشقانه با هم حرف نمیزنیم

چرا چرا؟

چرا کاری کردی که اینطوری بشه؟؟؟

چرا چرا کاری کردم که اینطوری بشه؟؟؟

تو میدونی چقدر سختمه چقدر عذاب میکشم از تکرار حرفایی که میدونم مقصرش خودم هستم چرا باز تکرارش میکنی؟

چرا انقد منو متهم به مرگ عشق میکنی

ایمان من داغونم برگرد....

برگرد کنارم باش برگرد پشت و پناهم باش

ایمان تو که میدونی من غیر از تو کسی و ندارم میدونی که من بی تو میمیرم..

ایمان دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1392ساعت 19:31  توسط م.امینی  | 

عاشقتم ایمان

نه دیگر محال است تو را از دست بدهم ،

قید همه را به خاطر تو میزنم

قلبم را تا ابد به تو میدهم ، تو تنها مال منی ،

این را به همه نشان میدهم!

مگر میشود بی تو بود ،

آنگاه که تویی تنها بهانه برای بودنم!

وقتی که بودنم بسته به بودن تو است ،

این لحظه هم منتظر آمدن تو است ،

لحظه ای که بوی عطر تو می آید

از آنجایی که میبینمت تا آنجایی که به انتظارت نشسته ام

چیزی دیگر نمانده تا رسیدن به آرزوها ،

تا رسیدن به تویی که همیشه آرزوی زندگی ام بوده ای

هر که می آید به سراغم ،

سراغ تو را از آن میگیرم ، هر که مرا نگاه میکند ،

با نگاهم به دنبال تو میگردم …

و من چگونه به دیگران بگویم عاشق کسی دیگرم ،

تنها دلیل زنده بودنم کسی است

که همیشه بهانه ایست برای دلخوشی هایم…

خیالت راحت از اینکه هیچگاه تنهایت نمیگذارم ،

دلهره ای نداشته باش از اینکه اینجا تو را جا بگذارم ،

که غیر از این خودم جا میمانم و دنیا تمام میشود ،

همه اینها تبدیل به یک قصه ی بی فرجام میشود!

ای تو که با نگاهت میتابی بر من و قلبم جوانه میزند ،

و آن لحظه حرفهای عاشقانه میزند ،

و این من و این احساسات من ،

برای تویی که همیشه میمانی در دلم !

نه دیگر محال است تو را از یاد ببرم ،

همه را فراموش میکنم و تو را با خود میبرم ،

تا هم خودت و هم یادت همیشه با من باشند،

تا اگر لحظه ای در کنارم نبودی با یادت زنده باشم

ای تو که با احساساتم دیوانه میشوی ،

تو هم اینجاست که هم احساس با من میشوی ،

و آخر هم دلت با دلم و خودت با خودم همه با هم یکی میشویم


186.jpg

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1392ساعت 13:27  توسط م.امینی  | 

می نویسم برای تو

مينويسم ، مينويسم از تو

تا تن كاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت

گريه اين گريه اگر بگذارد

با تو از روز ازل خواهم گفت

فتح معراج ازل كافي نيست

با تو از اوج غزل خواهم گفت

مينويسم ، همه ي هق هق تنهايي را

تا تو از هيچ ، به آرامش دريا برسي

تا تو در همهمه همراه سكوتم باشي

به حريم خلوت عشق ، تو تنها برسي

مي نويسم ، مي نويسم از تو

تا تن كاغذ من جا دارد ...

مي نويسم همه ي با تو نبودن ها را

تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببري

تا تو تكيه گاه امن خستگي ها باشي

تا مرا باز به ديدار خود من ببري

مينويسم ، مينويسم از تو ...

تا تن كاغذ من جا دارد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1392ساعت 13:25  توسط م.امینی  | 

بغض دلم...

بسته راهِ نفسم بغضُ

و دِلم شعلهِ وَر است

چون يتيمي كه بهِ او،

فُحشِ پدرداده كسي...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 19:0  توسط م.امینی  | 

مرسی عزیزم

تو میگفتی هرجا باشم

تو هر شرایطی درکم میکنی

تو میگفتی حتی ازت جدا شم

تو باز میای فاصله رو کم میکنی. . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 19:0  توسط م.امینی  | 

دوستت دارم دیوونه

راستش را بخواهی

فاجعه ی رفتن "او" چیزی را تکان نداد ...

من هنوز چای می خورم ...

قدم می زنم ...هستم!

اما ... تلخ تر .... تنهاتر .... بی اعتمادتر ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 19:0  توسط م.امینی  | 

...

دردناک ترین جدایی ها

آنهایی هستند

که نه کسی گفت چرا و

نه کسی فهمید چرا !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 18:59  توسط م.امینی  | 

دوستت دارم ایمانم

حکایت ما آدم ها حکایت کفشاییه که اگه جفت نباشند

هر کدومشون هر چقدر شیک باشند هر چقدر هم نو باشند

تا همیشه لنگه به لنگه اند کاش خدا وقتی آدم ها رو می آفرید

جفت هر کس رو باهاش می آفریدتا این همه آدمای لنگه به لنگه

زیر این سقف هابه اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند…

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 18:59  توسط م.امینی  | 

ای خدا

باید خودم را ببرم خانه !

باید ببرم صورتش را بشویم…

ببرم دراز بکشد…

دلداریش بدهم ، که فکر نکند…

بگویم نگران نباش ، میگذرد…

باید خودم را ببرم بخوابد…

“من” خسته است …!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 18:59  توسط م.امینی  | 

زخم بی درد

میدانی رفیق، درد دل نمیکنم

زخمی که از عصب بگذرد

دیگر درد ندارد!!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 18:58  توسط م.امینی  | 

یا امام زمان

با همه لحن خوش آوایی ام

در به در کوچه تنهایی ام...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 18:58  توسط م.امینی  | 

ای اجل مهلت

ای اَجَــل یک چنـد روزی

دور مـا را خط بکش

وعـده مـا عصــر

عاشـــورا کنــار قتــلگـاه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 18:58  توسط م.امینی  | 

ای بابا

ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ

ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ

ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ

ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧـــﺪ ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 18:58  توسط م.امینی  | 

پاییز

پاییز آمد اما باران نیامد ؛

شاید آسمان به معشوقش

رسیده است و دیگر دلش

نمیخواهد گریه کند...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 18:57  توسط م.امینی  | 

دقیقا..

مهمترین چیزی که در زندگی آموختم:

"هیچکس شبیه حرف هایش نیست"...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 18:57  توسط م.امینی  | 

من فقط واسه تو مینویسم ایمان

این روزها شبیه جودی ابوت شده ام

برای بابا لنگ درازی می نویسم که

نمی شناسمش ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 18:57  توسط م.امینی  | 

جا گذاشتم

جا گذاشته ام دلم را هر که یافت

مژدگانی اش تمام "زندگی ام"...

دوستت دارم ایمان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 18:56  توسط م.امینی  | 

ای کاش....

شب که میشود...

شروع میشود...

ای کاش های من...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 18:56  توسط م.امینی  | 

کفه ترازو...

سالهاست این ترازوی

دو کفه تعادل ندارد ،

دست خالی و دل پر !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 18:56  توسط م.امینی  | 

عشق یعنی...

عــشق اون نیست که وقـــتی

دیدیـــش دلـــت بلــرزه

عشـــق اونــه که وقـــتی

نمـــیــبینـیــــش دلـــت

میـــخواد کــــَـــنده شه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 18:55  توسط م.امینی  | 

خیلی حرفه ها...

خیلی حـــــــرف است

وفـــــــــادار دســـــــــت هایی باشی ،

که یکبار هم لمســـــــشان نکرده ای…


+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 19:57  توسط م.امینی  | 

یادگاری

ببیـــــــن من هــــــــــم مثل خــــــیلی

از عاشـــــق ها از تو یـــــادگاری دارم

ولــــی یــــادگـــاری من با بقیه فــــرق دارد

یــادگـاری مــــن از تو دلی پر از درد اســـــت ...


+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 19:57  توسط م.امینی  | 

مادر زیبایم

مردانگی کودک را از سرخی زخمان

دستان او یافتم که معلم به خاطر

درس نخواندنش او را با چوب گردو زده بود

غافل از اینکه کودک تمام روز را برای خرید

دوای مادر مریضش خانه های مردم را نظافت

میکرد و نمیخواست کسی متوجه

بیماری مادرش شود...


+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 19:56  توسط م.امینی  | 

پای برهنه...

پاهایم برهنه است!!

کفشهایم را کسی برداشت

که قرار بود سالها با من"بماند"...


+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 19:56  توسط م.امینی  | 

انسانهای حسادتی....

از انســــان هـــای احســـاساتــی

بـیشتـــر بـتـــرسیـــد؛

آن ها قـــادرند ناگهــــــانی،

دیگــــر گــریـه نکـننــد؛

دوسـتــــ نــداشتـــه بــاشـنـــد؛

و قـیـــدِ همـــه چـیــز را بــزننــد،

حتـــی زنــدگــــی . . .


+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 19:56  توسط م.امینی  | 

قاتل جان...

خاطر ِ کسی اگر عزیز باشد

خاطره اش امّا قاتل ِ

جان می شود ...


+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 19:55  توسط م.امینی  | 

مطالب قدیمی‌تر